...
چشمش به آدمایی افتاد که با چشمهای منتظرشون میگفتن امید
ما فقط به تو هست.
هوا هر لحظه گرمتر میشد و گلوی اون منتظرا هر لحظه خشک و خشک تر.
لحظاتی رو سپری
میکردن سرشار از عشق و شور
لحظات گرمی که با گرمای سورندش اشک آدمو سرازیر میکرد
سعی میکرد قدم هاشو سریعتر کنه تا سریعتر بتونه سنگینی
بار نگاه هاشونو از روی کولش برداره
توی وجودش خالی بود از هر گونه هراس و
با پاهای استوارش به سوی آب پیش میرفت.
توی چشمهای آسمونیش اشک شوق حلقه زده بود
حدودا ده قدم دیگه به آب مونده بود و همچنان
با غروری که همیشه توی چهرش موج میزد پیش میرفت
یک،دو،سه،...
صدای رد شدن آب از توی رود حالا دیگه به آخرش رسیده بود
ظرف آب رو توی رودخانه فرو برد ظرف کم کم پر میشد و قلب اون مهربون سرشار تر از عشق
حالا دیگه ظرف پر شده بود
بلند شد اما این دفعه دیگه یک دریا عشق ها همراهش بود
یه کم که جلوتر رفت میتونست به راحتی چهره ی عزیزاشو
که حالا خطی از عشق توی صورتشون نمایان بود رو ببینه
اما...

توی چند دقیقه دنیا زیر و رو شد و سیاهی همه جا رو فرا گرفت
آره...
