عاشق شدن. بی پایان...
در آغوش خیالاتم غرق بودم.
می اندیشیدم، با خود سخن میگفتم
می گریستم و گاه هم می خندیدم
در خیالاتم عاشق میشدم
عشق زمینی،عشق آسمانی
عاشق گریه کردن
تنها بودن.
همه جا سبز و آرام
سکوت بود اما صدای گنجشکان آوای دلنشین جوی آب یک لحظه تنهایم نمی گذاشت
روی چمنهای سبز و زیر درختان خشکیده و زرد قدم می زدم
راه می رفتم، میخندیدم و گاه هم گریستن امانم نمیداد
در مکانی سر شار از عشق
سرشار از با هم بودن.
در همین حال یک مرتبه صدای باد که کاغذ زیر دستم را نوازش میکرد
مرا از تصورات دست نیافتنی ام خارج کرد.
حال فهمیده بودم که حتی خیالش هم برایم جرم است...
برای گریستن زمان داریم همینطور برای خندیدن
برای صحبت کردن،راه رفتن، نفس کشیدن
اما اما برای عاشق شدن زمان به تو امان نمی دهد و تنهایت می گذارد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:57  توسط فراز
|
