تبليغاتX
حضور بی رنگ - روز های پنهان در پشت شب

حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

روز های پنهان در پشت شب

توی کوچه های باریک و نمناک

فکر خستم قدم می زدم

و صدایی به جز ناله ی قلب زخمیم به گوش نمی رسید

همه جا تاریک بود.

باد آروم شاخ و برگ درختارو نوازش می کرد

و بهشون دلداری می داد بلاخره یه روز از همین روزا

میاد که صبح هم همراهسش باشه یه روزی

که شب توش نامحسوس باشه.

پاهام درمونده و چشمام بی رمق شدن

آخه دیگه خسته شده بودن.

خسته شده بودن از ندیدن آفتاب 

چون سال هاست که رنگ تابیدن

خورشید و احساس گرماشو

روی تنشون نفهمیدن

احساس یه گرمای بی پایان.

اونا می ترسیدن که یادشون بره

روشنایی چه حال و هوایی داره

دوباره قدم زدن زیر گریه کردن انوار تابنده ی خورشید

خانم چه شور و نشاطی داره

یه زندگی نو با شروع یک صبح طلایی.

اما روزها پشت سر هم سپری می شدن.

 و دوباره یک روز بارونی و خیس جدید بدون مهر و محبت و

دوستی.

نمی دونم یعنی می شه دوباره...؟؟؟

سعی می کنم به خودم امید بدم آره

امکان داره دوباره....  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 14:38  توسط فراز  |