تبليغاتX
حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

قلبش

    سلام به دوستان عزیزم ...

عید نوروز رو به همه ی  شما تبریک میگم  و سال خوب و پر برکتی رو براتون آرزومندم.

قلبش...

 

یه کنار نشسته بودم سعی میکردم

چهرمو غمگین تر و خسته تر از همیشه نگه دارم

تا شاید وقت رفتن دلش به حالم بسوزه و منم با خودش ببره

اما اون حتی یه نگاهم بهم ننداخت و رفت

آره برای همیشه رفت رفت...

وقتی به اونجایی که همیشه آرزوش بود رسید

قلبش شکسته شد و یه تیکش تلپ از توی آسمونا افتاد تو خونمون

هنوز قلبش تپش داشت

میتپید

آره اون هنوز زنده بود

میخواستم برشدارم اما هر دفعه که موفق به برداشتنش میشدم

از توی دستم خودشو به سمت درختای نارنج توی باغچه پرتاب میکرد

انگار داشت باهاشون حرف میزد

آخه وقتی هم که بودش عاشق اون باغچه و درختاش بود

دویدم به طرفش

یک بار..

دفعه ی دوم.

آخ این دفعه با مخ خوردم زمین

اما انگار ایندفعه مهربون تر از لحظه ی رفتنش شده بود

با شتاب به طرفم اومد و خودشو توی دستای سردم جا داد

اخم کرده بود اما میخندید خوشحال بود گاه غمگین

دیگه داشتم دیوونه میشدم

ای بابا مثل اینکه همه وقتی آسمونی میشن آدمارو بدتر

زمینی می کنن... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:11  توسط فراز  | 

کوچه باغ...

از درون کوچه های بی کس و تنها میگذرم

خود را به این سو و آن سو میزنم

که شاید برگ زردی از شاخه ی این درختان تنومند و پیر

بر زمین آن کوچه باغ دل گرفته بیوفتد و

به من بگوید: سلام تو کیستی از کجا آمدی

آخر چرا اینجا چرا در کوچه ی تنهایی پای نهادی

آه چه بلایی بر سرت آمده که اینگونه خسته و درمانده ای

 

 

برگ زردی بیوفتد و بگوید دوستت دارم     تو را دوست می دارم

آری باور داشته باش

به او بگویم باورش برایم سخت است   یعنی امکان دارد؟...

او مرا دلداری می دهد و با صدای پر مهرش می گوید

آری ممکن است.

 

قلوه سنگی دیگر زیر پایم لغزید

سعی میکردم با احتیاط قدم بر دارم

با احتیاط قدم بر میداشتم    اه خسته شدم از شمردن قدم هایم

چشمانم به دور دست می اندیشیدند

دور دستی تاریک و روشن اما اما نه تاریک و روشن

گاه روشنایی چشمانم را آزار میداد

ولی گاه تاریکی اجازه نمیداد روشنایی را تماشا کنم

هیچ کدام مرا نمی خواستند.

دستانم زخمی از بس بر آن دیوارهای کاه گلی کشیده شده بودند.

پاهایم خسته از تکرار نشستن و دوباره و دوباره ایستادگی.

چشمانم بی رمق از دیدن تاریکی.

آری این بوده زندگی.   همچنین هست و خواهد بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 13:19  توسط فراز  |