دیروز یه روزه گرم بود
یه روز آفتابی که با تابیدنش وجود آدمو پر از عشق میکرد
روز عاشقا روز دیوونه ها
یه روزی که زمین سرد شده بود و گرماشو به آدما ی عاشق میداد
یه روزی که هواش بوی عطر گل های عشقو گرفته بود
یه روزی پر از کادو و شاخه گل هایی که تو دست عاشقا میلرزید
آره درسته...
حالا میخوام با تمام عشقی که نسبت به همتون دارم بگم...
ر و ز و ا ل ن ت ی ن م ب ا ر ک
این جعبه رو هم از طرف من قبول کنید
بای بای
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 13:48  توسط فراز
|
باد داغی میوزید که صورت آدمو میسوزوند
چشمش به آدمایی افتاد که با چشمهای منتظرشون میگفتن امید
ما فقط به تو هست.
هوا هر لحظه گرمتر میشد و گلوی اون منتظرا هر لحظه خشک و خشک تر.
لحظاتی رو سپری
میکردن سرشار از عشق و شور
لحظات گرمی که با گرمای سورندش اشک آدمو سرازیر میکرد
سعی میکرد قدم هاشو سریعتر کنه تا سریعتر بتونه سنگینی
بار نگاه هاشونو از روی کولش برداره
توی وجودش خالی بود از هر گونه هراس و
با پاهای استوارش به سوی آب پیش میرفت.
توی چشمهای آسمونیش اشک شوق حلقه زده بود
حدودا ده قدم دیگه به آب مونده بود و همچنان
با غروری که همیشه توی چهرش موج میزد پیش میرفت
یک،دو،سه،...
صدای رد شدن آب از توی رود حالا دیگه به آخرش رسیده بود
ظرف آب رو توی رودخانه فرو برد ظرف کم کم پر میشد و قلب اون مهربون سرشار تر از عشق
حالا دیگه ظرف پر شده بود
بلند شد اما این دفعه دیگه یک دریا عشق ها همراهش بود
یه کم که جلوتر رفت میتونست به راحتی چهره ی عزیزاشو
که حالا خطی از عشق توی صورتشون نمایان بود رو ببینه
اما...

توی چند دقیقه دنیا زیر و رو شد و سیاهی همه جا رو فرا گرفت
آره...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 0:26  توسط فراز
|
میگن عصر عصر پیشرفته
همه دارن به سرعت پیشرفت هی پیشرفت می کنن.
عشق خودشو گم کرده و بدنش بوی آشغال می ده
اون حتی از خودشم حالش به هم می خوره.
دیگه حتی رد پایی هم ازش نمونده...
ما خودمون اونو بیرونش کردیم. وای چه کاره اشتباهی
عشقا از درد بی عشقی شدن مثل تابلو هایی شدن که فقط روشون نوشته عاشقتم
اما حالا معنی این توی فرهنگ کره ی خاکیمون یعنی
برو گمشو نکبت دیگه حتی نمی خوام واسه یه لحظه ریختتو ببینم
میدونم تو هم مثل بقیه دلت شکسته و قلبت تیکه تیکه و غرورت خرد شده...
میدونم تو هم دیگه همدمی نداری که باهاش درد دل کنی و بهش بگی چقدر دنیا بی رحمه...
میدونم تو هم دلت شده مثل گنجشک ها ی بیرون از قفس ولی توی قفس توی یه قفس تاریک و سرد
دلت بزرگ اما خالی خالی از محبت محبتی گرم که مثل آتیش وجودتو خالی از سرماش کنه
دیگه نوشته هام نمی تونن
روی کاغذ باشن
حرفای دل من احتیاج به یه دل بزرگ دارن
یه قلب مهربون
یه جفت قلب و دل مهربون مثل مال تو
اما اما میدونم اگر یه روزی حرفام توشون جا بشه اطمینان دارم که یخ می زنی
منجمد میشی
از من میشنوی دلت به حال خودت بسوزه بیچاره
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:37  توسط فراز
|
زندگی می تواند زیبا باشد.
چهره های مهربان و بد قلب های تیره و روشن
در شهری زندگی زشت چهره ها بد و
قلبها تیره...
همه جا به رنگ سیاه گل ها یخ زده اند و درختان
بی جانند.
پاهای جانوران از سرمای نفس انسانهای بی غم هراسان به
این سو و آن سو کشیده می شوند.
بغض گلوی گنجشکان را گرفته و نمی گذارد آواز بخوانند
بعضی از آن ها هم تحمل ندارند و گریه می کنند آخر آن ها
خیلی کوچک و ظریف هستند.
و اما در شهری قلب انسان ها روشن
چهره هاشان مهربان و دل هایشان با هم یکی.
گل ها در این سو و آن سو با رنگ های دل انگیز
از زیر خاک کره ی خاکیشان سر بر آورده اند.
در آن شهر سرد و خالی انسان هایش به انتظار
بارانی زلال اند که ار آسمان بر روی دلهایشان
ببارد اما اما قلب آسمان آنجا به رنگ تیره در آمده
و نمی تواند قطرات روشن باران را در خود نگه دارد.
آهای مردم خواهش می کنم نمی رید زندگان بی جان نفس بکشید
ن ف س ب ک ش ی د...
آری می توانید می توانید.
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 23:12  توسط فراز
|