در آغوش خیالاتم غرق بودم.
می اندیشیدم، با خود سخن میگفتم
می گریستم و گاه هم می خندیدم
در خیالاتم عاشق میشدم
عشق زمینی،عشق آسمانی
عاشق گریه کردن
تنها بودن.
همه جا سبز و آرام
سکوت بود اما صدای گنجشکان آوای دلنشین جوی آب یک لحظه تنهایم نمی گذاشت
روی چمنهای سبز و زیر درختان خشکیده و زرد قدم می زدم
راه می رفتم، میخندیدم و گاه هم گریستن امانم نمیداد
در مکانی سر شار از عشق
سرشار از با هم بودن.
در همین حال یک مرتبه صدای باد که کاغذ زیر دستم را نوازش میکرد
مرا از تصورات دست نیافتنی ام خارج کرد.
حال فهمیده بودم که حتی خیالش هم برایم جرم است...
برای گریستن زمان داریم همینطور برای خندیدن
برای صحبت کردن،راه رفتن، نفس کشیدن
اما اما برای عاشق شدن زمان به تو امان نمی دهد و تنهایت می گذارد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 23:57  توسط فراز
|
توی کوچه های باریک و نمناک
فکر خستم قدم می زدم
و صدایی به جز ناله ی قلب زخمیم به گوش نمی رسید
همه جا تاریک بود.
باد آروم شاخ و برگ درختارو نوازش می کرد
و بهشون دلداری می داد بلاخره یه روز از همین روزا
میاد که صبح هم همراهسش باشه یه روزی
که شب توش نامحسوس باشه.
پاهام درمونده و چشمام بی رمق شدن
آخه دیگه خسته شده بودن.
خسته شده بودن از ندیدن آفتاب
چون سال هاست که رنگ تابیدن
خورشید و احساس گرماشو
روی تنشون نفهمیدن
احساس یه گرمای بی پایان.
اونا می ترسیدن که یادشون بره
روشنایی چه حال و هوایی داره
دوباره قدم زدن زیر گریه کردن انوار تابنده ی خورشید
خانم چه شور و نشاطی داره
یه زندگی نو با شروع یک صبح طلایی.
اما روزها پشت سر هم سپری می شدن.
و دوباره یک روز بارونی و خیس جدید بدون مهر و محبت و
دوستی.
نمی دونم یعنی می شه دوباره...؟؟؟
سعی می کنم به خودم امید بدم آره
امکان داره دوباره....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 14:38  توسط فراز
|
قلبها تیره شده اند و کثیف
زندگی سیاه شده.
درون این آلودگی نفس انسان های
مرده جان می دهم جان می دهم تا
به زندگی برسم گوشه و کنار خیابان ها
پر شده از بوی بد دروغ
بوی بد فقر
بوی بد ثروت ثروت های جاری روی آب
ثروت های دروغین
انسان های ننگین.
فرشتگان با قلب های فاسد شده.
نمی توانم به راحتی نفس بکشم
قلبم نمیتواند در میان این مردگان متحرک
بتپد.
خسته ام .
برای چه آخر برای چه...؟؟؟
آسمان به رنگ شرابیست
به هر دری که می زنم اشرف مخلوقات
که حال مانند چهار پایانی به این سو و آن سو می دوند
جلوی چشمانم نمایان می شوند.
هراس دارم پاهایم بی جانند و چشمانم خسته از دیدن این همه سیاهی
اینهمه پلیدی.
ثانیه ها از کنارم می گذرند
و من را تنها می گذارند.
خواهش می کنم ای ثانیه ها بیاید و من را با خود ببرید
اما یکی پس از دیگری از پیش من می روند و با گذشتنشان مرا لگد مال می کنند
دست و پایم زیر پای چهار پایان کبود شده اند.
تنها بودم حال تنهایم و اگر ثانیه ها به دادم نرسند همچنان
تنها خواهم ماند
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:44  توسط فراز
|
پروردگارا...
خود را تقدیم تو میدارم با من کن و از من ساز
آنچه خود اراده کنی
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را 
بهتر توانم.
مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد
برای کسانیکه با قدرت تو راه تو و عشق تو
یاریشان خواهم داد باشد که همیشه بر اراده ی
تو گردن نهم آمین...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 19:47  توسط فراز
|
چشمامو دوخته بودم به دونه های
سفید و سر شار از محبت برف
که چطور ماهرانه خودشونو به
زمین می رسونن.
گوشه ی پنجره ی اتاق رو
آروم باز کردم دستمو بردم بیرون
تا بتونم راحت لمسشون کنم
و احساسشونو بهتر درک کنم
احساس محسوس شدن مهر خداوندی رو.
دستمو بیشتر بردم بیرون
تا محبت خدارو که حالا مثل دونه های سفیدی
روی سر بنده هاش میباریدن رو بهتر بفهمم
حتی شده برای یه بار شده اطمینان پیدا کنم
منم خدایی رو دارم که براش قابل حس باشم
یه کسی که لطف و مهربونیش به رنگ سفید
سفید سفید
به رنگ عاشق شدن به خدا
به رنگ بنده نوازی خدا به رنگ دیوانگی
یه دیوانگی ابدی...
آره توی اون لحظات من واقعا
دیوونه شده بودم.
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 18:12  توسط فراز
|
داشتم توی جاده ی خلوت
ساکت و بی انتهایی بی هدف
راه میرفتم...
پاهام از سوز سرما وحشتزده
خودشونو به این ور و اونور میبردن
که یه سر پناه پیدا
کنن.
انگار که سر هر یک از انگشتام
تیکه یخی بود که با هر لحظه
باعث میشد تا وجودم عضوی از قلمرو تاریکی ها
بشه.
ذوب انجماد ذوب انجماد
خسته شده بودم از این یک نواختی
روزهای بیهودم
گوشه ای نشستم
آره مثل اینکه این دفعه هم سر پناه پاهای
خستم گوشه ای از تنهاییام بود تنهایی
عمیقی که قلب گداختمو شعله ور تر
از لحظه ی قبل میساخت
تا جایی که حرارتش به سرمایی
که از نوک انگشتام میومدن قلبه کرد
ترس وجودمو فرا گرفت
نفسم به زحمت نفس میکشید
و بغض جای زخم بغض قبلی رو
عمیق تر میکرد...
این فقط منحصر به من نیست
واسه ی همه ی ما آدماست
که توی زندگیمون مردیم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 22:29  توسط فراز
|
عطر گلهای رنگارنگ و قشنگ
توی باغ سرمستم میکرد و عاشق
هر لحظه که باد میوزید
کلی از گلبرگ های مهربون و لطیف میومدن
و صورت خستومو نوازش میکردن
غم یکنواختی دنیا رو از یادم میبردن
داشتم بهش نزدیک میشدم...
حتی نمیتونستم تصورشو
بکنم که خدا انقدر مهربونه
اشک شوق تو چشمام جمع شده بود
و بغض شادی توی گلوم
فرشته ها از اون دور انتظارمو میکشیدن
آره منتظر من بودن
منتظر یه آدمی که فکر میکرد خدا حتی نگاشم
نمیکنه...
با گذشت هر لحظه پاهای خستمو
سریع تر به حرکت در می آوردم
اما یه دفعه ایستادم پیش خودم گفتم یعنی من خواب
نیستم...؟؟؟
دو تا سیلی زدم توی گوشم
نه خواب نبودم بلکه بیدارتر از همیشه
توی اون جایی که همیشه آرزوشو
داشتم لذت میبردم
آره من تازه مزه ی رو فهمیدم
مزه ی زنده بودن
یه زندگی واقعی که توش نه مرگ معنی داره
نه مردن و نه مرده
به خدا نزدیک شده بودم و عشقش توی قلبم
لبریز شده بود
و شوق احساسش تبدیل شده بود
به مروارید هایی که از چشمام میریختن
و بهم اطمینان میدادن که این
آرامش ابدی...
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 16:26  توسط فراز
|