تبليغاتX
حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

دلش خیلی گرفته بود

همه جا یه رنگ مایل به سیاه شده بود

هیچی خوشحالش نمی کرد از همه چیز

خسته شده بود

خدایا دلم تنگه

دیگه خیلی خسته و درمونده شدم

دلم می خواد برم یه جایی که ادماش

مهربون باشن

همدیگرو گول نزنن به هم دروغ نگن

همه ی عشقا دروغن فقط دروغ

خدایا اگه شده حتی واسه یه بار

به حرفای بنده ی حقیرت گوش کن

تو میگفتی ما رو دوست داری حتی

بیشتر از فرشته ها

حالا که خوب فکر میکنم همه ی اون

حرفا و وعده هات یه عالمه دروغ بود

آره تو هم به من خیانت کردی

و دلمو مثل بقیه شکستی و

خیلی بی تفاوت میون این

همه بی رحمی ولم کردی

حتی اونی هم که میگفت همیشه پیشم میمونه

تنهام گذاشته...

حالا دیگه خیلی تنها شدم

اما اون به من قول داده بودهیچ وقت تنهام نذاره

تنهام گذاشته من میخواستم با اون زنده باشم

و نفس بکشم

اما اون مترسک نشد اونو تو ازم گرفتی

و و حالا من دیگه نمیتونم نفس بکشم

اما نمیدونم چرا منو نمیبره پیشش...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 19:27  توسط فراز  | 

زندگی

هیچ میدونی کی هستی...؟؟؟

آره با خودتم با خود خودت

اگر از من میپرسی منم نمی دونم کیم

تو تو میدونی از کجا اومدی میدونی واسه

چی اومدی اینجا. یا یا حتی به دست کی

اینا همش یه مشت سوالن که حتی یه لحظه

هم دست از سرم برنمی دارن

اما من یه چیزو میدومنم

میدونم که تو هم مثل خیلی های دیگه از این

دنیا و ادماش دلت گرفته

و دله سنگ اونا شیشه ی قلبتو خرد کرده

اما چه فایده که غصه خوردن هیچ فایده ای

نداره...

یه گوشه ی اتاق نشسته بودم

رفته بودم توی عمق خیالاتم

داشتم به این فکر می کردم که حالا دیگه

همه ی آدما دلهای شیشه ای دارن

دلهایی روشن و زلال

روشن مثل صداقت انوار تابنده ی خورشید

و زلال مثل رود های جاری و آروم دشتهای

سبز و بهاری اما اینا همش یه عالمه توهمات

 دل ساده ی  منه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 15:17  توسط فراز  | 

شبهای کویر

اون روز روزی بودکه داشتم

یواش یواش و بی صدا سرم

رو از زیر خاک بیرون میکشیدم

از لحظه ی اولی که چشمم رو باز کردم

همه جا کویر بود.

کویری وسیع و بی پایان داشتم فکر میکردم

که چرا توی این کویر بیکران

حتی یه گل خاردار هم به چشم نمی خوره

خیلی تنها بودم تنهای تنها دیگه هیچ

امیدی به رنده موندن نداشتم فقط کارم شده بود

خدا خدا کردن...

خدایا کمکم کن تو فقط از درد من با خبری

حالا دیگه فقط من بودم و صدای زوزه ی باد

و شبهای پر ستاره ی کویر...

شب که می شد نگاهم رو به ستاره ها

میدوختم و گریه می کردم به امید

اینکه یکی ار ستاره ها بیان و منو با خودشون ببرن

توی آسمون.

منم بشم یه ستاره و برم پیش خدای بزرگ

اما همه ی اینا یه عالمه ارزوهای محال بودن

که اطمینان داشتم هیچ وقت بهشن نمیرسم

اما یه روز از همین روزا یه هو دیدم یه نور خیره کننده

ر توی آسمون اومد و منو از ریشه جدا کرد و با خودش بالا برد

بالا و بالا تر...

یه هو چشمم به پایین افتاد دیدم که پژمرده روی زمین

افتاده بودم اما پر از غرور رهایی

حالا که دیگه به بالای بالا رسیده بودم

ستاره ها بهم قول داده بودن که دیگه هیچ وقت

تنهام نذارن

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 21:17  توسط فراز  | 

پروانه

داشتم فکر میکردم به این که دلم چی می خواد

آره دلم می خواست

پروانه بشم پروانه بشم

و برم دور از آدمهای

رباتی

برم یه جایی که

هیچ موجود

زنده ای توش نفس

نکشه...

برم جایی که فقط خودم باشم

و خودم باشم با حرفهای

توی دلم

خودم باشم

با یه عالمه از بارون چشمام

خودم باشم با تمام تنهاییام

سرم رو

گذاشته بودم روی دیوار

توی خیال بودم

حال دیگه

پروانه شده بودم

و توی اون جایی که همیشه

آرزوشو داشتم

بال میزدم بال میزدم

و بالا میرفتم

میرفتم پیشش

آره از خوشحالی نمیدونستم

چه کار کنم هر دفعه که بالم

رو تکان میدادم قلبهای از

سنگشونو حقیر تر و کوچکتر

میدیدم اما هر لحظه قلب

خودم

از عشق و محبت سر شار میشد

و این جمله رو توی هر ثانیه تکرار میکردم

  خدایا تو چقدر مهربونی ...

مدتی گذشت حالا دیگه

رسیده بودم بهش و از خوشحالی

مدام گریه می کردم

که که

یه هو از خواب پریدم

و دوباره خودم رو توی این زندان تن دیدم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:43  توسط فراز  | 

روزهای شیرین

اون روزم یه روز خسته کننده

مثل روزهای دیگه بود.

روزهایی که رنگ و بوی گل ها

توشون نامحسوس بود یه روزی که

خیلی دلم از زندگی پر بود آره میدونستم

که اون روزم مثل روزهای دیگه

جاشو به این تلخ و شیرین

روزها میده روزی بود که دلم پر میزد

برای یک ثانیه برگشتن برگشتن به روزهای

شیرین روزهایی که نمیدونستم غم چیه

غصه چیه حتی زنده بودن.

من زندگی رو خیلی قشنگ میدیدم

هیچوقت حتی فکرشم نمی کردم

که یه روز می رسه  که فقط از

تنها چیزی که اطمینان دارم بودنمه

بودنم توی این دنیای بی ارزش

دلم لک میزد برای یه روز گریه کردن

یه روزی که بتونم بشینم و به یاد

روزهای قدیم گریه کنم

حالا که خوب فکر میکنم میبینم

ما مثل یه قطره توی این

اقیانوسیم خدایا

خودت ما رو از این دست و

پا زدن راحت کن و ببرمون توی

آسمون آبیت...

                                                                                                       

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 14:5  توسط فراز  | 

یه چند روزیه که نمیتونم بنویسم

هم دلم واسه خودم می سوزه

هم اون کاغذ های سوخته ی

همیشگی یه برگ سفید رو

آروم از توی کشوی چوبی قدیمی

بیرون کشیدم قلم رو آروم روش

گذاشتم اما یه هو چشمم به کاغذ

های سوخته افتاد که دلم فرو ریخت

پیش خودم گفتم تو قول داده بودی که

دیگه کاغذ ها رو به آتیش نکشی

اما به خودم اومدم گفتم اگر این کارو نکنم

دلم آتیش می گیره...

کلمه ی اول رو روی اون برگ سفید گذاشتم

اتفاقی نیو فتاد همین طور حرف دوم پشت سرش

 ولی ولی کلمه ی سوم که ای کاش هیچوقت نمیومد

حالا دیگه تنها کاغذی که توی خونه بودم سوخت

دیگه من مونده بودم و گرمایی که داشت روز به روز 

ذوبم می کرد...  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 19:6  توسط فراز  |