تبليغاتX
حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

حضور بی رنگ

در رو باز کردم و مثل همیشه آروم  از خونه

خارج شدم  اما احساس می کردم امروز با

روزای دیگه فرق عجیی داره امروز همه جا برام قشنگ

بود حتی از خندیدن مردم هم خندم می گرفت

انگار انگار چراغی که سالها توی دلم کم نور شده بود

امروز به یه دلیل امیدوار کننده ای اومده بود که برای

همیشه پر نور تر از قبل روشن بمونه آره این خوشحالی

بی دلیل نبود امروز اون چیزی رو که سالها بود آرزشو داشتم

بهم گفتن رفتم توی اتاق و آروم درو پشت سرو بستم از پنجره

این منظره ایی که حالا برای همیشه واسم دل انگیز شده بود

رونگاه کردم و گفتم یعنی میشه بعد یه گوشه از اتاق نشستم و

اشک شادی  روی گونه هام ریختم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 13:49  توسط فراز  | 

یه روز پاییزی خیلی قشنگ بود یه روزی که منو

یاد روزهای پر خاطره ی زندگیم مینداخت روزهایی پر از شور و نشاط

روز هایی که من هیچوقت تو شون به این روزا فکر

نمیکردم یه روز پاییزی خیلی قشنگی که ابرای

آسمون واسه ما آدمای خاکی روی زمین گریه می کردن

و می خواستن هرجوری شده یه جور ما رو دلداری بدن

تا شاید یه کم این دلای زخمی مون آروم بشن

 اما نمی دونم چرا آدما نمی خوان دلداری دادن ابرا رو

تماشا کنن اونا مدام چتراشون روی سرشون نگهمیدارن

شاید شاید از خدا دلگیرن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 14:14  توسط فراز  | 

خدا روز بدون خنده،بدون اندوه، و آفتاب بدون باران

وعده نداده است اما او توان پایداری در آن

روزها و وعده تسلی پس از اشک

و چراغ راه ره داده است

 

 

وقتی اتفاقی برایتان

می افتد چه خوب چه بد به

معنایش فکر کنید در پشت اتفاقات زندگی

منظوری نهفته است که به شما یاد می دهد چه

طور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 19:21  توسط فراز  | 

دو همدم

یه مدتی از رفتنش می گذشت حالا دیگه تنهای تنها شده بود نه کسی رو دا شت 

که باهاش درد دل کنه نه کسی که بتونه روی شونه هاش اروم بگیره

و اروم اروم قطره های اشکشو روی گو نه هاش بریزه بلکه یه خورده

اروم بشه یه مدتی گذشت با اشک و گریه و ناراحتی توی این مدت

کارش شده بود اینکه بره یه گوشه از اتاق قدیمیش بشینه و به حال

خودش گریه کنه در همین حال یه هو صدای ناله ی در به گو شش رسید

 از توی پنجره بیرونو نگاه کرد یه هو پیش خودش گفت یعنی میشه خودش

باشه سرشو اوورد پایین و دفعه ی دیگرو دقیق تر به چهرش نگاه کرد دست

خودش نبود یه هو صورتش شده بود پر از از اشک در اتاقش رو اروم باز کرد و از

اون دور با صدای بلند فر یاد زد این دفعه برای همیشه پیشم بمون... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 14:39  توسط فراز  | 

کبوتر ها با بالهای سفیدشون ازاد ازاد توی این اسمون بیکران بال میزنن و شاد و بی خبر 

از این قفس زیر پاشون برای کبوتر های ازاد حد و مرز یا قفسی یا ادمی که بخواد

اونارو توی قفس بندازه وجود نداره اونا از اون بالا به ما که توی قفس دنیا زندونی

شدیم پوز خند میزنن توی قفس که آدماش رباتی و دلاشون از سنگه

اونا از توی اسمون با همون پوز خندی که همیشه روی صورتشون داد میزنن و میگن خدا 

مارو بیشتر از شما دوست داره که اینقدر ازادیم

اونا اونا خبر ندارن که هر چی مثل ما  بال بزنن به جایی نمرسن..   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:37  توسط فراز  | 

روز های شاد

دیگه خسته شده بودم از این زندگی از خودم... که که یه هو یه اتفاق تازه اومد و تمام گرد و غبار ها رو از

 روی دلم برداشت و برد و دیگه بر نگشت خیلی ازش خواسته بودم که هر چه زودتر این اتفاق از تو

اسمون قلبم بیاد و غم و غصه هامو با خودش ببره ببرتشون و دیگه هیچ وقت  نیان سراغم اره اون رومو

زمین ننداخت و واسم همون جوری که میخواستم روز های شادم رو شروع  کرد  روزهای شادی که توش

 حتی یه برگ پاییزی هم به چشم نمی خورد و همش بهار بود و بهار...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:21  توسط فراز  | 

نمیدونم چرا مدتی ادما حوصله ی زنده بودن ندارن یعنی حوصله ی زنده بودن توی این باتلاق ندارن دیگه

راستی راستی خودم هم از این زندگی که زنده بودن توش بیشتر به مردن شبیه خسته شدم نمیدونم

 تا کی باید توی این مردابی که خودمون ساختیم جون بدم تا از این زندگی راحت بشم هد فم رو گم

کردم نمیدونم برای چی به این دنیا اومدم نمیدونم اگر از این زندگی راحت بشم هون دنیا خدا تحویلم

میگیره یا مثل این دنیا حتی بهم نگاه هم نمیکنه نمیدونم نمیدونم... 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 13:23  توسط فراز  | 

اسم تو

اسمتو گذاشتم گل ترسیدم خراب بشی و از بین بری گذاشتم خورشید اما ترسیدم غروب کنی گذاشتم جونم که اگه خدایی نکره رفتی منم با خدت ببری...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 12:20  توسط فراز  | 

نازنین من

دلم برات خیلی تنگه نازنینم دلم پر از غصه است عزیزم پر از غصه و درد

 نمیدونم باید چه کار کنم چه جوری با اینا کنار بیام چرا؟

چرا انقدر زود گذاشتی رفتی من میخواستم با تو زندگی کنم اما تو مثل یک فرشته بال در آوردیو رفتی

 رفتی به سوی همیشه حالا دیگه نمیدونم چه جوری باید زندگی کنم بدون تو چند روز دیگه باید

میو مدی ۱۷ سالگی رو پشت سر می گذاشتی ولی عمر تو همون ۱۵ سالگی متوقف شد

حالا من موندمو یه عالمه اشک و ناراحتی که باید تا روز مرگم با اونا دست  و پنجه نرم کنم نمیدونم

نمیدونم یه هو چی شد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 13:37  توسط فراز  | 

برای آخرین بار...

 

دیگه  همه چیز گذشته بود من مونده بودمو یه عالم خاطره یه عالم رنج و غم که نمی دونستم چه جوری باید از دلم بیرونش کنم چند روزی بود که خیلی دلم گرفته بود از همه چیز گله داشتم کلی گلایه و ناراحتی حتی از خودم،با هر قدمش صدای قلب فرشته ها بلند تر به گوش می رسید اما با هر لحظه اشک های من سریع و سریع تر روی گونه هام جاری می شدن اما حالا دیگه نمتونستم کاری بکنم و مدام غصه می خوردم که چرا نتونتسم لحظه آخر اون جا باشم برای آخرین بار بگم دوستش دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 15:42  توسط فراز  | 

بگو دوستم داری

 

 

کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم قسم بخورند تا تو صداقت و گناهم و پاکی عشقم

 را باور کنی انگار که صدای پر غصه ی مرا نمی شنوی می دانم آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد 

که بگویی دل تنگمی به همان شب بارانی که باران چشمانم امانم ندادقسم می خورم که حتی شاپرک

 ها هم نمی فهمن برای دیدنم لحظه شماری می کنی

 

پس بگو دوستم داری

حتی یکبار...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 12:58  توسط فراز  | 

مرا امید وصال تو زنده میدارد

و گرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

{حافظ}

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 17:32  توسط فراز  | 

لذتی که در فراق است در وصال نیست چون در فراق شوق وصال

و در وصال بیم از فرق است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 17:24  توسط فراز  |